حكيم زجاجى

1212

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بيامد برش مهتر كرد كوه * كز او بود در جمع ملحد شكوه مسلمان شد آن گبر بر دست شاه * به تبريز بد مدتى كينه‌خواه بدى خون شاهان به نزدش حلال « 1 » * لقب بود آن بدنشان را جلال چو دستور سلطان قوىراى بود * شه نامور عالم‌آراى بود اميرى بدى نامور در عراق * ز ازبك بپيچيد و شد بر نفاق ز فرمان شه منكلى « 2 » سركشيد * خلاف ورا ، رايتى بركشيد به قتل و به غارت برآورد سر * جهان كرد از آن فتنه زيروزبر سرافراز ازبك ميان را ببست * بشد ، منكلى را به‌هم برشكست گريزان ز نزدش بشد منكلى * بيفكند از دست تيغ يلى اتابك از آنجا كه بد بازگشت * بدانديش تيهو شد ، او بازگشت در آن بوم‌وبر منكلى بارگى ( ؟ ) * همىگشت حيران ز بيچارگى ز ناگاه روزى به زنگان رسيد * در آنجا به جنگ پلنگان رسيد قراسنقر « 3 » آن جايگه شحنه بود * به خون چنان سرورى تشنه بود ورا برد مهمان سوى خان خويش * در ايوان نهادش مى ناب پيش چو سرمست شد منكلى ز آن شراب * بيامد به جايى كه بد جاى خواب دلاوردل و زهرهء شير داشت * يكى تيز برنده شمشير داشت چو در خوابگه شد سرافراز مرد * كمر در زمان از ميان باز كرد چو بنهاد شمشير از چنگ شير * درآمد يكى نامبرده دلير برون برد شمشير آن شيرمرد * برفتند قومى به كردار گرد ببستند آن پهلوان را چو سنگ * نبد مانده با شير دندان و چنگ بيامد قراسنقر ، آن شيرگير * تنى چند با گرز و شمشير و تير نيامد از آن پيل بسته هنر * ببريد سر از تن شير نر كه گويد كه در دست روباه پير * شود كشته شيرى در آن داروگير ز زنگان به تبريز بردند سر * به تحفه بر خسرو تاجور

--> ( 1 ) نبودش حال ( 2 ) منكلى بيگ كه اتابك او بود . تاريخ جهانگشاى ، ج 2 ، ص 22 . ( 3 ) سركرده آنان لدچين ، قراسنقر و آق‌سنقر بودند . تحرير تاريخ وصاف ، ص 214 .